این تعطیلات برنامه های ما جور نشد و حمید و فریبا رفتن مسافرت . داشتم می ترکیدم . تو کتابخونه هیچی درس نمی فهمیدم . همش این تو ذهنم بود که الان کجان ؟؟ نکنه منو یادش بره . می دونید همیشه این برام هست که اگه نباشم جای خالی حس نمی کنه . کسی هست که براش پرکنه .
نمی دونم چرا همیشه بهم می گه که جاهای خالی زندگیشو پر کردم !!!
هنوز زندم !!!!!!! ولی دل شکسته . از کی وفاداری بخوام ؟؟؟؟؟ نگاه می کنم و می بینم که هر جا می رم می تونم راحت آدمارو جذب کنم ولی حمید می دونه که هر کاری کنه باز من دنبالشم . می دونه تشنشم . می دونه نمی تونم بی خیال بشم . پس ترسی نداره .
یه مدتی پیش در حالت گریه ازش خواستم اسم فریبا رو جلوم نیاره . بهش گفتم دلمو نلرزون .
چند روزی این کارو کرد ولی بعدش همه چیز بدتر از قبل شد . به نظرتون به روش بیارم ؟؟؟؟!!!
ممنون .
به خاطر نبودنم معذرت می خوام .
دلم می خواد یه توضیح مختصر در مورد فریبا بدم . بدترین خصلتی که داره حسادت هست . من خاله زنک نیستم . این خصلت منو اذیت می کنه . فریبا هیچ کس رو قبول نداره . هر چیزی هم برای حمید بخرم می گه : اینو کی بهت داده ؟؟؟ بد نیست . " حمید هم زود تحت تاثیر قرار می گیره . خیلی روش نفوذ داره . کاری نمی تونم بکنم . خیلی چیزا می بینم که دوست دارم براش بخرم ولی از ترس اون نمی تونم . سر همین قضیه ولنتاین یه جعبه پر شکلات بهش دادم . فکر نمی کنم حرفی بزنه .
تورو خدا یکی بگه چی کار کنم . من دوست ندارم حمید از فریبا برام تعریف کنه . آزارم میده . ۴شنبه با هم رفتیم بیرون . دوباره حرفشو کشید وسط . به من به من می گه : تو فریبارو دوست داری نه ؟؟" می گم : منو خیلی می رنجونه ." می گه : خوب هر کسی یه بدی داره ." یعنی نمی دونه من چه قد از این بشر بدم میاد .
امروز برام در مورد فریبا نوسته . نمی دونه منو داغون می کنه .
سلام
حمید خیلی خیلی مهربونه . مثه اون آدم ندیدم . جدی می گم . می دونم دوسم داره . ولی مشکل اینجاست که نمی دوونه من چرا ناراحتی می کنم . زیاد مسافرت دست جمعی رفتیم . پدرم در میاد .
انتظار دارم از من بخواد با هم بریم پیاده روی . باورتون نمی شه حتی سر غذا کشیدن هم حساس شدم . اعصابم خورد می شه فریبا غذا می کشه می ده دستش : حمیییییییییید چی می خوری ؟؟
تو یکی از مسافرتا رفته بودیم غار . تمام مسیر دست فریبا رو گرفته بود و با هم می خندیدن . هیچی از غار ندیدم . بعدا که عکسارو دیدم فهمیدم کجا بودم . تمام مسیر اشکام می ریخت . حمید زد پشتم . گفت : کجایی ؟؟ بیا بیرون ." تازه فهمیده بود . تمام مسیر بدون اینکه کسی بدونه دستش دور کمرم بود . آروم شده بودم . باهام حرف می زد . فشارم می داد . نمی دونید وقتی تو بغلشم چه قدر آرومم . خودشم می دونه .
فردا تولد فریبا هست و حمید از من نظر می خواست . نمی دونم چرا نمی بینه من له می شم .
سلام به همه
همیشه فکر می کردم رازمو نباید بگم . یعنی انقدر بده که نباید بگم .واقعا ممنونم .
از امروز بگم . یارش نذاشت بیان خونمون .
می دونید بزرگترین مشکل اینکه حمید (عشقم)نمی دونه که حرف زدن از یارش (فریبا) چه قدر منو آزار می ده . حتی وقتی تنها هستیم ازش حرف می زنه . دفعه ی پیش می خواستم دهنشو بگیرم که ادامه نده . من خیلی سعی کردم که بهش بفهمونم ولی جرات مستقیم حرف زدن نداشتم . می ترسم . می ترسم ناراحت بشه . می ترسم دوست داشتنش از بین بره . نمی خوام فکر کنه دست و پاشو می بندم .
یه دفعه که دسته جمعی بیرون بودیم به بهونه ی اینکه از بانک پول بگیره جمع رو پیچوندیم . وقتی ماشینو روشن کرد خیلی احساس خوبی داشتم . با من بود و فریبایی در کار نبود .ولی ..... باورتون نمیشه تمام راه از فریبا و مشکلاتشون گفت . هیچی به روش نیاوردم . حتی راهنماییش هم کردم . تو راه برگشت بدون مقدمه گفت : نارگل من فریبا رو دوست دارما !! حاضر نیستم یه مو از سرش کم بشه ." ۳بار برام تکرار کرد . احساس می کردم یخ زدم . بغض کرده بودم ولی نمی خواستم اشکامو ببینه . تا از ماشین پیاده شدی. احساساتش به من گل کرد ولی نمی شنیدم چی می گه . حرفای قبلیش تو گوشم می پیچید .
شب تصمیم گرفتم تهدید جدی بکنم . براش ایمیل زدم که من می خوام خودکشی کنم . نتیجش این بود که خیلی عصبانی شد . وقتی دیدمش محکم بغلم کرد . فشارم می دادو تو گوش حرف می زد . واقعا ترسیده بود .
ولی هنوزم همونه . ناراحتم می کنه . به زور لبخند می زنم .
سن:۱۸ ساله
قد:۱۷۳
وزن :۵۰
مو: مشكي
چشم :قهوه اي .
پوست: سفيد
فقط خواستم بدونيد چه شكلي هستم . براي خودم جالبه كه آدمارو تصور كنم .
شايد امروز ببينمش . براتون مي گم چي شد.
اينم آمار اون هست
سن :۴۱
قد :۱۸۵( بسكتباليست)
وزن :۸۰
مو:مشكي
چشم :ميشي ( خيلي چشماش خوشگله . دلم آب مي شه)
پوست:سبزه

هیچ وقت کسی جای کس دیگرو نمی گیره جای تو هم کسی نگرفته . دل من مثل بعضي ها بزرگ نيست كه هر دقيقه عاشق يكي بشم دل من فقط جاي يكي رو داره اونم تو .
خوب بعد از اون صميميت ما بيشتر شد و غم من بيشتر . هر دفعه كه با هم مي ديدمشون ميمردم . فكر نمي كنم هيچ كس دوست داشته باشه عشقشو با كس ديگه اي ببينه . قلبم مي شكنه . دردم مي گيره . ولي ديگه نمي تونم بيام بيرون . من ۱۸ سالمه . خيلي زوده كه بشكنم . اونم اين جوري . حس خيانت بهم ميده . خيانتي كه بايد ببينم و حرفي نزنم .
كمكم كنيد . فقط نگيد ولش كن . نمي تونم .

